حكيم ابوالقاسم فردوسى
183
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
كه از پيش كاوس بيرون برد * مگر كاندر آن تيزى افسون برد تهمتن بر آشفت با شهريار * كه چندين مدار آتش اندر كنار همه كارت از يكدگر بدترست * ترا شهريارى نه اندر خورست تو سهراب را زنده بر دار كن * پر آشوب و بدخواه را خوار كن بزد تند يك دست بر دست طوس * تو گفتى ز پيل ژيان يافت كوس ز بالا نگون اندر آمد بسر * برو كرد رستم بتندى گذر بدر شد بخشم اندر آمد برخش * منم گفت شيراوژن و تاج بخش چو خشم آورم شاه كاؤس كيست * چرا دست يازد به من طوس كيست زمين بنده و رخش گاه منست * نگين گرز و مغفر كلاه منست شب تيره از تيغ رخشان كنم * به آوردگه بر سر افشان كنم سر نيزه و تيغ يار من اند * دو بازو و دل شهريار من اند چه آزاردم او نه من بندهام * يكى بندهء آفرينندهام بايران ار ايدون كه سهراب گرد * بيايد نماند بزرگ و نه خرد شما هر كسى چارهء جان كنيد * خرد را بدين كار پيچان كنيد بايران نبينيد ازين پس مرا * شما را زمين پر كرگس مرا غمى شد دل نامداران همه * كه رستم شبان بود و ايشان رمه بگودرز گفتند كين كار تست * شكسته بدست تو گردد درست سپهبد جز از تو سخن نشنود * همى بخت تو زين سخن نغنود بنزديك اين شاه ديوانه رو * و زين در سخن ياد كن نو بنو سخنهاى چرب و دراز آورى * مگر بخت گم بوده باز آورى سپهدار گودرز كشواد رفت * بنزديك خسرو خراميد تفت بكاوس كى گفت رستم چه كرد * كز ايران بر آوردى امروز گرد [ فراموش كردى ز هاماوران * و زان كار ديوان مازندران ] [ كه گويى ورا زنده بر دار كن * ز شاهان نبايد گزافه سخن ] چو او رفت و آمد سپاهى بزرگ * يكى پهلوانى بكردار گرگ كه دارى كه با او بدشت نبرد * شود بر فشاند برو تيره گرد يلان ترا سر بسر گژدهم * شنيدست و ديدست از بيش و كم همى گويد آن روز هرگز مباد * كه با او سوارى كند رزم ياد كسى را كه جنگى چو رستم بود * بيازارد او را خرد كم بود چو بشنيد گفتار گودرز شاه * بدانست كو دارد آيين و راه پشيمان بشد زان كجا گفته بود * ببيهودگى مغزش آشفته بود بگودرز گفت اين سخن در خورست * لب پير با پند نيكوترست خردمند بايد دل پادشا * كه تيزى و تندى نيارد بها شما را ببايد بر او شدن * به خوبى بسى داستانها زدن سرش كردن از تيزى من تهى * نمودن به دو روزگار بهى چو گودرز برخاست از پيش اوى * پس پهلوان تيز بنهاد روى برفتند با او سران سپاه * پس رستم اندر گرفتند راه